دختر ایرانی در قرن بیست و یک
این یک وبلاگ شخصی است با هدف مشورت راجع به افکار شخصی تر
امروز استادم گفت بچه ها همیشه میشه از اول شروع کرد حتی من اگه همسن شما بودم چون به پزشکی علاقه دارم میرفتم و پزشکی میخوندم و چون رشتم ریاضی بود مطمئنم یکی از بهترین پزشکا میشدم بعد من به شکل بچگانه ای خندیدم و زیر لب گفتم پزشکی سر چهل سالگی به چه درد میخوره؟؟؟ استادم شنید و گفت: سن همیشه یه داده ی اضافی تو مغز ماست در واقع به هیچ کاری نمیاد من آدمایی رو میشناسم که با عدد 100 تو سالای سنشون دارن برای مسابقات دوی ماراتن تلاش میکنن و اتفاقا تا حالا خیلیم خوب موفق بودن. استادم گفت من تو سن 27 سالگی فوق لیسانس گرفتم و تو سن 35 سالگی برای دکترا شرکت کردم و این اعداد فقط عدد هستن و یه قسمت از واقعیت ریاضی زندگی!! کودکی هایم اتاقی ساده بود (فردا تولده) بازی روزگار را نمی فهمم! من تو را دوست می دارم... تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ما تنهاییم داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند ، این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند. همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم پس بیاییم آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم. انسان عاشق زیبایی نمی شود. بلکه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست! انسان های بزرگ دو دل دارند: دلی که درد می کشد و پنهان است ، دلی که میخندد و آشکار است. همه دوست دارند که به بهشت بروند، ولی کسی دوست ندارد که بمیرد . عشق مانند نواختن پیانو است. ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری، سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی. دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم. اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود. عشق در لحظه پدید می آید. دوست داشتن در امتداد زمان. و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است. راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود. این راز را برای دوستانت بفرست و بدان آنکه دوستش داری ترا دوست خواهد داشت. هر باری که برام یه اتفاق بد میفتاد دعا میکردم و میرفتم گردش کل اوضاع و احوالم درست میشد. اما این بار نه به خاطر عمق بدی ماجرا به خاطر کلی چیزای دیگه که همشم خودم ساختم حتی آهنگای ابیم جواب نمیده حتی نازی ناز کنم دیگه آرومم نکرد کاش هیچکس تو دنیا زود قضاوت نمیکرد. کاش فکرای بد اصلا نبود. کاش همیشه خوشبختی جریان داشت. ناراحت نیستم دلم شور نمیزنه غمگینم نیستم یا هر حس بدی دیگه ای که فکرشو بکنی نمیدونم چمه اسمشو بلد نیستم !!! فقط دارم دعا میکنم همین .شاید فردا خوبم شدم دوستان سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام از خرداد به این طرف بخش مدیریتی وبلاگم باز نمیشد شرمنده ی همگی الان خیلی خوشمالم که بالاخره اوضاع به سامان شد حتی خیال نابودی آنهمه بازیهای کودکانه هم، فقط به خاطر فریادهای سوزش یک حیوان ناطق برایم شکنجه است. کاش میمردم و روزی اینچنین خونبار در اعماق افکارم را عمرأ هم نمی دیدم . . . حال که تمام مورچه ها بال می زنند تا روی کاغذ سفیدم چتر بازی کنند؛ دوست ترین دوستی هایم هم زیر خم ابروی همه ی پسرهای حیوان صفتی که جز آزار همین آشناهای از یادشان رفته ام، کاری ندارند ؛ دارد دست و پای جان دادن می زند کاش پیش ازین همه ی باورهای ناب من سوخته بود. 5/خَرداد/1390 22:15 تازگیها هر ننه قمری یه تیکه پارچه گلوله میکنه روی سرشو میره پشت تریبون و میگه آنچه را که نباید. فحش ادبی و دینی هم مگه داریم آخه مسخره های بی نزاکت(بلانسبت تو که حرفمو قبل ازینکه بگم فهمیدی) اللهم عجل لولیک الفرج حتما میگین چرا این اینقده دیر به دیر آپ میکنه!!!!!!!!! . . . .. ....... تو رو خدا دعا کنید عجب مقوله ی مخوفیست این امتحان!!! بابا دم این بچه ها گرم من الان تو سایت دانشکده هستم ساعت چهار بعد از ظهره بچه ها دارن خیلی خیلی خلافکارانه و حرفه ای اخراجیای ٣ رو از نت دانلود میکنن با کلی ویروس(خداییش برای لپ تاپ آدم جهاد اکبر به حساب میاد) البته با کیفیت پرده ای .ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا مرده ی اینهمه حس هنر دوستیم دستاورد عید دیدنیای من به غیر از دیدن کلی آدم که قیافشون بسی تغییر کرده بود دیدن آدمای جدیدی بود که تو این بیست سال عمرم نه اینکه نخوام که خدا شاهده که موقعیتش پیش نمیومد که بخوام برم جلو و خودم احوالشونو بپرسم و شناخت من ازین آدما فقط شده بود یه توهم از ترجمه ی یه سری آدم نما که اتفاقا در ترجمه و تفسیر کارای منم ید تولایی داشتن و حتی هر از گاهی این به قول خودشون خوب گفتن یا بد گفتن)یعنی همون غیبتای خودمون (به گوشمم می رسید. اما این عید از پیله خودم درومدم و نخواستم هی بشینم خونه و پذیرایی کنم از آدمایی که موقع بودنشون یواشکی هی به ساعتم نگاه میکردم. تو یکی ازین گردش های مامان بزرگ گونه ی خودم متوجه یه دختر همسن خودم شدم که اول ابتدایی رو هم نخونده بود حالا داستان: س جان دانشجویی دیگه ؟ خوب حالا چه رشته ای؟ (س جان بغض کرد و سرشو انداخت پایین و بعد اشک تو چشماش جمع شد) گفت:اول دبستان رو رفتم روفوزه شدم بابام گفت بشین خونه کارای خونه رو بکن و س باز هم سرشو انداخت پایین!!! سمان عزیزم گفت ازونجا بیشتر بنویس!!!!!! نمیخواستم بنویسمش واقعا نمیخواستم.چون دلمو به درد میاره.چون خاطره ی ظلمی که بهم شده هنوز تازه ی تازست و من با یادآوریش هر لحظه ای که باشه اشک تو چشمام جمع میشه. چیزی نمونده سمان عزیزم چون منو انداختن بیرون میدونی با چه دلیلی؟!!!!! یه سه شنبه بهم زنگ زد و گفت خانوم شما طرح شبهه کردی ،فتنه انگیزی کردی ،وقت ما رو گرفتی دیگه نیا و من تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که ازش بپرسم یعنی چی؟ (اونهم بسیار مات و مبهوت) و اون که انگار به یک هدف دیرینه دست پیدا کرده بود بهم گفت اینطور تصمیم گرفته شد . و من دیگه نتونستم تحمل کنم. تو اتوبوس نشسته بودم داشتم برمیگشتم خونه تا یه کتابی که جا گذاشته بودمو بردارم و دوباره برم دانشگاه . وقتی حرفای مزخرفشو شنیدم دیگه نمیتونستم جایی رو ببینم .فقط فریاد میزدم که آخه کجای دنیا به خاطر یه سوال کسی رو اخراج میکنن خوب بلد نیستین جواب بدین؛ بگین بلد نیستیم نهایت میریم جوابشو پیدا میکنیم. ولی انگار این بار سوال خطرناک تری پرسیده بودم چون این دفعه اون خودشو اخراج کرد ؛از فضای گفتمان همراه با تشویش ما و تلفنو قطع کرد. وقتی رسیدم خونه به یه کارمند دیگه زنگ زدم (اما توبخش مرکزی) اما گویا از همه چیز مطلع بود!!! و من تازه فهمیدم در تمام لحظه هایی که من خواب بودم یا ترانه های قشنگ و عاشقانه ای رو به مقتضای سنم میخوندم و یا داستان های صورتی ای پر از خنده خرسای مهربون مینوشتم اون به تبع ذهنش که با خلق نزاع داره ؛ داشت همه ی عالم رو قانع میکرد که من خطر آفرینم و از مسند قدرت محدودی که تو دستاش بود کمال سو استفاده رو کرد. چند تا تماس مختصر دیگه داشتم با همون حو.زه مرکزی اما بازم نتیجه ای نداشت و سر آخر این قدر داد کشیدم که مجبورشون کردم وصل کنن حداقل به اونیکه باهام مصاحبه کرد و این بار دیگه هر دلیلی که داشتم رو گفتم و اون تنها چیزی که تونست بگه این بود "خوب نباید این کارو میکردن البته من حرفای ایشونو نشنیدم" اما بازم چیز جدیدی اتفاق نیفتاد این بارم یکی پیدا شد که بهم توهین کنه و کسی نیست که به داد ما برسه بار قبلم یکی پیدا شد که بهم بگه تو کمترین مصادیق اسلام رو رعایت نمیکنی در حالی که خودش در مسندی نشسته بود که زکات مردم رو میگرفت و خرج نشریه های گزینشی و دانشجوهای سهمیه ای خودشون میکرد و میگفت اینم از راه علم از استاد فقهمون پرسیدم استاد چرا تقلید میکنیم؟چرا اساسا تقلید رو این شکلی تعریف میکنید؟چرا........ استاده رفت پشت سرم گفت این چه سوالاییه!!!!!!! این چه حرفاییه!!!!!!!! بچه ها گور دسته جمعی درست کردن همشون خودکشی کردن همون وسط کلاسااااااا جلسه ی بعدشم که پنجشنبه بود یه سیبیلو(شبهه پیش نیادا آقا نیست ایشون خانمه) که مسئول کلاسامون بود؛منو از وسط کلاس صرفم که بسیار مورد علاقه ی من هست کشید بیرون و به زیبایی شروع کرد به صرف و نحو قزعبلات خودش. میدونین چی میگفت؟؟؟؟ : خانم چند تا سوال دارم ازتون؛شما هدفتون از اومدن به اینجا چیه؟چی کار میکنی ؟شنیدم یه چیزایی میگی یه کارایی میکنی و..... منم به زیبایی(یعنی با فریاد و اخم و عصبانیت و....دیگه مثل خودشون) به سه تا سوالش جواب دادم.بعد انگار مثلا بازیه. با خنده گفتم خوب حالا نوبت منه، از همه اینا رو میپرسین؟چرا اینا رو میپرسین؟مگه چی شده که اینا رو میپرسین؟ هیییییییییییییییییییچ طفلکی سیبیلوی ما جا خورد که یکی پیدا شده که مثل خودش باهاش حرف بزنه.در این زمان بود که صداشو آورد پایین. خوب بهم گفت شما مصاحبه شدید؟گفتم آره بعد گفت نمرتون چند شده؟گفتم مگه نمره ایه؟گفت آره.نمرت پایین شده.بعد پرسیدم خوب آفرین پایین شده دیگه،یعنی چند شده؟بعد گفت نمیدونم. میدونید الان چی کار کرده بودم اینقدر تند تند سوالا رو پرسیدم که سیبیلو وقت نکرد به جواباش فکر کنه و خودش به دروغش اعتراف کرد بعد من خم شدم رو برگش که چسبونده بودش به خودش و گفتم کو پس نمرم؟گفت هنوز نیومده بعد من گفتم پس چه جوری میگی پایین شده بعد بحثو عوض کرد و گفت خانوم عزیز شما طلبه ای!!!!!!!!!!!!!!!(به خدا من رفتم حوزه دانشجویی تازه برای آرمان های خودم با تحمل کردن این چیزا برای رسیدن به یک هدف والاتر)منم فریاد زدم نهههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه من دانشجوئم طلبه نیستم اگه میخواستم طلبه بشم میرفتم حوزه علمیه.بعد اون دوتایی که تو اتاق بودن ازون خنده های از رو حرص که بعضی وقتا خودمونم میزنیییما زدن و گفتن بله شما دانش پژوهین(آخه میدونید جفتشونم لیسانسشونو تو حوزه علمیه گرفته بودن.بعد به جان خودم نه اینکه من بگم حوزه علمیه جای بدیه هاااا خودشون با پز دادن میگفتن ما ارشد اومدیم دانشگاه بعد من دوباره شروع کردم به فریاد زدن البته این بار نه به خاطر نشوندن اون سر جاش؛به خاطر اینکه خدا تو قرآن بهمون دستور داده وقتی بهتون ظلم شد فریاد بکشید.البته چند بار که داشت از مسند قدرت باهام حرف میزد و میگفت که داد نزنم سرش منم دوباره با همین فریادهای زیبام بهش گفتم که داری به من ظلم میکنی. بعد بهم گفت انصراف بده.منم گفتم نمیخوام میتونی خودت بنداز بیرون(یادم رفت بگم اگه مردی بعد گفت خانوم سوالاتو بنویس رو یه برگه آخر کلاس بیار بده به خودم من میدم به استاد یا کلاس اضافه میذاریم تا حل بشه(البته اینا رو از اول نگفت وقتی گفت که روش کم شده بود و راهی نداشت)منم گفتم باشه ببینم چی کار میکنید ولی ناراحتم کردن. حتی تو کابوسم نمیدیدم که یه آدم بتونه این همه متحجر باشه.با تحجر آدم یاد نمیگیره نمیدونم چرا اینا اصلا درس میخونن!!!!!!!!!! روی پوشه ی مشکیم با سفید صلح نوشتم:گفت هوشیاری بیاب اینجا کسی هوشیار نیست. استادم بانگرانی تو چشمام نگاه کرد و گفت دخترم این روزا اینام جرمه میری بیرون مواظب خودت باش!!!!!!!!!! آخه این چه وضعیه!! دیگه نت کلا از دسترس خارج شده هر چی میزنم فیلتره آخه من چه طوری تحقیق کنم!!!!!!!!هولوکاستم دیگه فیلتر میکنن مسخره هاااااااا<اگه مردی ، بیا برو استاد درس انقلابمو فیلتر کن > مرا به دست من بکش به نام من گناه کن اگر من اشتباهتم همیشه اشتباه کن نگو به من گناه من به پای تو حساب نیست که از تو آرزوی من به جز همین عذاب نیست شاید همه ی این حرفا از زبون من باشه به پردیس شایدم همش از زبون پردیس باشه برای من ولی مهم اینه که این صدا تو هستی موندگاره حتی حالا که نه من طوطیای سبز پردیسو میبینم نه اون چشمای میشی منو. مهم اینه که من همیشه تلاش کردم تا آدم خوبی باشم .درسته که بعضی اوقات موفق نبودم ولی فکر کنم خدا تلاش آدما رو هم دوست داره.تلاش برای خوب بودن. کاش من و پردیس همدیگرو بیشتر دوست داشتیم.کاش برای صداش گوش بودم . کاش برای درد دلام چاه بود. و خدانگهدار همین حالا با یه بقچه خاطره.
قصه ای دور اجاقی ساده بود
شب که می شد نقشها جان می گرفت
روی سقف ما که طاقی ساده بود
می شدم پروانه خوابم می پرید
خوابهایم اتفاقی ساده بود
زندگی دستی پر از پوچی نبود
بازی ما جفت و طاقی ساده بود
قهر می کردم به شوق آشتی
عشق هایم اشتیاقی ساده بود
ساده بودن عادتی مشکل نبود
سختی نان بود و باقی ساده بود






!!!!!!!(بازم به زیبایی)
)
)
| Design By : Pichak |

